تبليغاتX
هامون خشکیده
دل نوشته های فرزندی ازدیار هامون


دیگر می خواهم با طلسم هایم کنار بیایم

مــــــــــــی خــــواهــم بنو یــســــم!!!

دیشب هر چه کردم خواب سراغی از من نگرفت!

نمی دانم چه سری بین من و شب است که هر تصمیم مهمی را که در ذهنم پرورش داده ام زائیده ی افکار شبانه بود!

از گر گرفتن انگشتانم فهمیدم که باید برگردم...!!!

به اینجا... به دنیای تلخ و شیرینی که خاطره ی با شما بودن را برایم تداعی می کند، به همان حس و حال ِ ، تازه معلمی که می خواست تمامی افکارش را با غزل به خورد بقیه بدهد! به همان بحث های داغ نقد ، به همان تجربه های تازه ، به همان سر زدن ها ، به تو...!!!

می خواهم بنویسم

از آنچه گذشت... از حوادث تلخ و شیرینی که در این مدت اتفاق افتاد... از تجربه های تازه ... از آنچه ماحصل این سکوت بوده... از داشته هایی که با مشقت یافتمشان ...از چرا ننوشتن... از تو...

همه را خواهم نوشت

اگر شما بخواهید!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 8:42  توسط داود صیاد  | 

بعد از مدت ها شعر ،‌دوباره سراغمو با دو سه تا رباعي گرفت و بسار خرسند خواهم شد نظرات شما رو بشنوم

******

از دست زمانه از خودم دلگيرم

از دل خوشي غريب مردم سيرم

احوال دلم اگرچه شايد شده خوب

با هر نفسي كه مي كشم مي ميرم!!!

******

كنج لب تو محل قرباني من!

آغاز و شروع فصل ويراني من

شعرم ، هنرم همه فداي سر تو

آن نقطه ي آسماني ارزاني من

چند وقت پيش به همت خدمات وافر شركت ايرانسل چند روز متوالي از دست يه ... تازه به دوران رسيده به ستوه اومده بودم و اين رباعي.... اگرچه به نظرم خودم ارزش ادبي زيادي نداره ولي ديدم قشنگه حيفم اومد براتون نزارم!!!

با دست خودت به سينه ام سنگ نزن

چون بلبل دلخسته تو آهنگ نزن

خواهي كه شماره ات را به رفيقم ندهم

جان پدرت اين همه تك زنگ نزن!!!

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 4:8  توسط داود صیاد  | 

یاهو

بالاخره بعد از مدت ها به سفارش یکی از دوستان و علی رغم میل باطنی ام میخوام چند تا از کارای خطمو براتون بزارم

امیدوارم خوشتون بیاد فعلا سه تا کارهست که دوتاش بره امساله یکی هم سال قبل کار شده

 خط۱

خط۲

خط۳

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 16:33  توسط داود صیاد  | 

 

امشب چرا صدای تو نازل نمی شود!

شاید که مهرمن به تو مایل نمی شود

ازمن ندیده این همه دیوانگی دلم

دیوانه ی تو هیچ وقت عاقل نمی شود!

عمری کنار پنجره چشمان منتظر

حتی برای یک مژه غافل نمی شود!

یک لحظه در کنار تو بودن غنیمت است

هرکس!به افتخار تو نائل نمی شود!

ازمن مخواه زندگی ام را بدون خود

این زندگی بدون تو حاصل نمی شود!

...

آنقدر ماندم و  به سراغم نیامدی

که این شعر هم بدون توکامل نمی شود!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:9  توسط داود صیاد  | 

پريدن از قفسي كه ضد خوي من است

به دل نگير سفر كردن آرزوي من است!

ازاين شراب دورنگي دلم هوايي نيست

كه كاسه ي سرم اينجاسبوي من است

زاوج همهمه ي زندگي نمي دانم

كه لحظه لحظه ي عمرم به رنگ موي من است

قلم که مونس درد وپناه اشکم بود

کنون چو تیغ جلا داده روبه روی من است

از اين نوشته مرا قصد خود نمايي نيست!

قسم به دفتر شعرم كه آبروي من است!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:17  توسط داود صیاد  |